تبلیغات
آپلود عکس ، آپلود ، سایت اپلود عکس Heo Young Saeng IR Fanclub - Happy Birthday Kim Kyu Jong 2017.02.24

About Weblog

Archive

Recent Posts

Links

Daily Links

Classification

Writers

Tag cloud

weblog Statistics



Admin Logo
themebox Logo

I♥YS時計

SS501 カレンダー

SS501 カーソル装飾系ブログパーツ

Flag Counter


Date:جمعه 6 اسفند 1395-08:34 ب.ظ

Happy Birthday Kim Kyu Jong 2017.02.24


سلام خوشگلا
خوبید ؟
تولد مهربون ترین بابا لنگ دراز دنیا مبارک باشه...
مهربون ترین قلب دابل اس ♥
تولدت مبارک کیو جونگ اوپا ^-^
واقعا مرسی که با قلب مهربونت به همه ی اعضا دلداری میدی...
این پسر فوق العاده هست...
مرسی که همیشه از یونگ سنگ ، هیون جونگ ، جونگ مین و هیونگ جون مراقبت میکنی
مرسی که پیش تریپل اس ها هستی ♥
واسه همه چی ازت ممنونم ♥



***********

امروز برای هدیه ی روز تولد کیو جونگ، برنامه ی استرانگ هارت یونگ سنگ و کیو جونگ اوردم..
این برنامه خیلی جالبه ، هر چند یونگ سنگ خودش هیچی نمیگه ( البته قسمت های تاک یونگی توی ادیت برنامه حذف میشه ، همون برنامه ای هست که راجع به رودخانه ی هان میگه و اتفاقاتی که با دوستش میفته ولی توی ادیت حذف میشه ) ولی خب کیو جونگ چیز های خیلی جالبی میگه که من ببخشید چون سرم با درس ها خیلی شلوغه ، نتونستم ساب روبذارم روی ویدیو ولی صحبت های بی باک این پسر رو ترجمه کردم و همونا رو گذاشتم براتون ♥
لینک دانلود هم از وی کن فلای هست... چون بنده حجم نت ندارم محدوده ، ایشالله زمانیکه 30 گیگ شارژ کردم ، یه برنامه هم از یونگی میذارم که احتمالا خیلی هاتون ندیدید...
زیاد حرف زدم لینک رو اینجا میذارم و واسه ترجمه ی حرف ها ادامه لطفا....



Download : Part1 | Part 2 | Part 3 | Part 4 | Part 5 | Part 6



ادامه ی مطلب ترجمه
مجری رو با م و کیوجونگ هم همون کیو :
م : کیم کیو جونگ ، قهرمان من کیم هونگ بوک
م : قرمان من
کیو : هونگ بوک اسم پدرمه
م : مربوط  به پدرتون میشه ؟
کیو : بله ، پدرم قبلا یه کمان دار ملی بوده
توضیح : نماینده ی ملی کره بوده و 4 بار رکورد جهانی رو شکسته ... پدرش واقعا یک قهرمان ملی هست
م : کمان داری واقعا برای جمهوری کره باعث افتخاره
کیو : چون پدرم کمان داره ، خونمون پر از تیر و کمان هست...
کیو : تا حالا بهتون تیر خورده ؟
کیو : پدرم خیلی سخت گیره ، یک زمانی بود که خانوادمون خیلی از نظر مالی مشکل داتشت ، مادرم از پدرم خواست که کمانداری رو کنار بذاره و یه کار دیگه انجام بده  در نتیجه پدرم هم تصمیم گرفت کمان داری رو کنار بذاره
و شروع کرده به فروش غذا در کنار خیابون ( همون دکه ی خودمون ) و کار های دیگه ولی اوضاع فروش خیابون خیلی خوب بود...
و خیلی اوضاع خوب بود و من هم خیلی خوشحال بودم...
هر روز که از خواب بیدار میشدم ، و میدیدم که فروش خیلی خوبه و خوشحال میشدم ، و اونا پول رو خونه نگه میداشتن ...
من از بوی غذا ها خیلی خوشم میومد ♥
همیشه خوشحال بودم ولی بعدش یه موضوع شروع کرد به اذیت کردن...
مرتبا دکمون رو خراب میکردن و ما هم مجبور شدیم دکه رو تعطیل کنیم ، پس بابام رفت سئول ، و چون رویای من این بود که خواننده شم ، منم معمولا وقتی مامانم خونه نبود ، میرفتم و برای امتحان ادیشن تمرین میکردم ( * همون امتحانی که کمپانی ها میگیرن برای پذیرش کارامور ) من برای 4 سال تلاش کردم ، یعنی 4 سال تلاش کردم  ولی وقتی سال سوم دبیرستان بودم ، چهارمین ازمونی که دادم ، تونستم قبول شم و با همین اعضای دابل اس ملاقات کردم.و بعدش من هم به سئول اومدم ، ولی جایی نداشتم که بمونم و بابام بهم گفت که برم و پیش اون بمونم...من تصور میکردم که بابام چون یه کمان دار عالی بوده ، د کارش هم خیلی موفقه ، و یک ادم تاثیرگذاره و به همچنین یه جای خیلی شیک زندگی میکنه... و من مشتاقانه رفتم جایی که بابام زندگی میکرد در بین ویلاهای لوکس ، اپارتمان پدر اونجا بود و اونجا خیلی خوب بود.و اونجا بود که گفتم وای این واقعا بابای منه ...
وقتی یک شب اونجا خوابیدم و روز دوم تمرین داشتم بابام منو هر روز از خواب ساعت 6 صبح بیدار میکرد و همیشه تعجب میکردم که چرا بابام اینقدر منو زود از خواب بیدار میکنه ، ولی بعد فهمیدم نوبت همکار باباست که واسه کار بیاد و برای همین ما باید فضا ی باز داشته باشیم ، اون موقع من مخفیانه با خودم فکر میکردم که منم باید خیلی سخت کار کنم و یک ادم عالی مثل پدرم بشم ، و چون صبح ها زود میرسیدم کمپانی ، کمپانی خیلی خوشحال میشد و فکر میکرد که من کل زمان رو اونجا بودم و داشتم تا اون موقع کار میکردم ...
م : پس تو هم خیلی احساس مثبت و انگیزه داشتی !
کیو : بین اعضا ما همیشه همو دعوت میکردیم و غذا میخریدیم واسه هم...و من همیشه از طرف اونا مهمون میشدم و زمان های خوبی با هم داشتیم. ولی یک روز خیلی از دست خودم عصبانی بودم...
چون همیشه من میخوردم و هیچ وقت بچه ها رو دعوت نمیکردم..منم باید اونا رو دعوت میکردم.و چون پول نداشتم به مشکل خوردم ، پس به بابام زنگ زدم و گفتم : پدر ، من پول تو جیبی میخوام و کار دارم !
و بابام هم بهم گفت به محل کارش برم...
وقتی توی راه بودم هنوز داشتم فکر میکردم که وای بابا هنوز داره کار میکنه ، مسافت خیلی زیادی رفتم و به یه جای ناشناخته رسیدم.
اونجا پر از تراکتور و وسایل کشاورزی بود...
از دور بابام رو دیدم که لباس دونده (؟!) پوشیده و کلم ها رو  جابه جا میکنه...
البته کاری که بابام میکرد اصلا بد نبود ( الهی بمیرم واسه شعورت که فکر همه جا رو میکنی ♥)  ولی من فکر میکردم که بابام خیلی پولداره و همچین تصوری داشتم ولی وقتی بابام رو توی اون وضعیت دیدم خیلی ناراحت شدم ( اینجا بغض کرده بود :(    ) و خواستم برگردم و برم که دیدم بابام داره برام دست تکون میده و اومد به سمت ام میاد و نتونستم برم. و بهم 10 هزار وون داد... اون زمانیکه پول رو قبول کردم ، حس کردم قلبم داره تیر میکشه اشکام داشت سرازیر میشد. واسه همین برگشتم و دویدم ...همه اش توی قلبم میگفتم که باید خیلی تلاش کنم. همیشه فکر میکردم که خیلی پسر با فکری هستم و فهیم هستم. ولی اون موقع فهمیدم که من اصلا بابام رو درک نمیکنم.و بچه ی بی ملاحظه ای هستم. پس سعی ام رو کردم که خوب کار کنم و بهترین باشم پس سخت کار کردم و یک مقدار بخت هم کمکم کرد و موفق شدم ( منظورش ازز بخت همگروه شدن با دابل اس هست ... موندم این پسر چرا شکست نفسی میکنه ) و وضعیت اقتصادیم بهتر شد.
الان یک زمان هایی هست که با بابام مشروب میخوریم و خیلی خوش حالیم... بابام بهم میگه : هنوز هم یادته.؟ منم میگم کدوم اتفاق ؟ و میگه همون روزی که بهت  پول دادم... منم میگم اره یادمه...
و هنوز با فکر کردن به اون اتفاق گریه ام میگیره ، و شنیدم که بابام گفت خیلی خوشحال بودی که اونجوری دویدی ؟
بابام همیشه فکر میکرد که من بخاطر خوشحالی  واون پول اونجوری دویدم تا امروز که دارم اینو میگم ، هنوز نمیدونست که من بخاطر اون روز وقتی دویدم گریه کردم.همیشه دلم میخواست اینو بهش بگم...

پدرم الان بخاطر مشکلات مالی و مشکلات کاری که داشته یک مقدار حس سرخوردگی داره
من میخوام بابای اصلیم رو ببینم... مهم نیست کجا هستم ، همین که یه سری چیز مردونه میبینم برای بابام میخرم. کفش ، موبایل... مدل گوشی بابام جدید ترینه.
مامانم هیچ کدوم از این موارد رو نمیدونست و این بین ما دوتا مرد مونده بود...من همه ی این راز ها رو توی این برنامه گفتم...
احتمالا بابام عصبانی میشه ولی من میخواستم بگم...
م : پدرت الان کجاست ؟
کیو : الان من با پول هایی که به دست اوردم ،یه خونه خریدم و خانوادگی اونحا زندگی میکنیم...
م:کیو جونگ با یک کلمه از پدرت تشکر کن.
کیو : من از بچگی هیچ وقت نتونستم به بابام بگم ( آپا : همون بابای خودمون ، منظورش اینه که همیشه بهش میگه پدر ) من با "پدر " بزرگ شدم و همیشه اینجوری صداش کردم ، الانکه  وارد جامعه شدم فهمیدم کلمه ی "پدر " مسئولیتش خیلی خیلی بیشتر هست. من هم مثل پدرم سخت کار میکنم ، و سعی میکنم که یک پدر فوق العاده بشم.
اگرچه سخت هست لی قول مردونه میدم که همه چیز بهتر میشه! لطفا شاد باش !
بابا عاشقتم ! من منتظرم که تو همون پدری بشی که قلب قوی داره ♥






خدایی ترکیدم واسه ترجمه...
من که خیلی به این پسر افتخار کردم...
بازم تولدت مبارک بابا لنگ دراز عزیز...
یک بار دیگه به تریپل اس بودنم افتخار کردم

Persian translate : Young Saeng Fever ( PARAND )



داغ کن - کلوب دات کام
Comments() 


کی پاپر
دوشنبه 9 اسفند 1395 02:26 ب.ظ
حق داری بخداپرندهرجامیرم تخفیف ریحوندیگه بسه نکنه ایناروباتن؟کامنتاشونوحذف کن دیگه حالت تهوع گرفتمهروقت سبزی میخورم وقتی نگاه ریحون میکنم یادتخفیف ریحون میفتمتازه فقط این نیست که!اگه دقت کرده باشی توبیشترفنکلابای دابل وپسراسروکلش پیدامیشهیاباماتریپل اساخصومت داره یاخیلی عاشقمونهحالاشانس من یه وقت روبات نباشه وبیادحسابموبرسه!!!!اگه میشه مثل کوه پشتم وایساااارفیق...بی زحمت این پیامای تبلیغاتی روحذف کن ماتریپل اس جماعت بی این کامنتاالرژی داریم!!!
پاسخ AlwaYS.HYS : فکر کنم رباتن کلا به ما پستشون میخوره...نمیدونی چه زجریییی داره که فکر وقتی میزنه یه کامنت تایید نشده با هزاااااااااااار شوق و ذوق میام باز میکنم میبینم زده تخفیف ریحون :/ یا نوشته سلام عزیزم خوبی؟ بازدید وبت کمه؟ :| این دفعه اگر کامنت گذاشت میخوام بگم کمه که که کمه به تو چه :| ایییش...منم شکست عشقی میخورم به خدااااا...ربات باشه که شعوووور نداره کلا کامنت میذاره ولی خودمونیما شما ها هم به اشتباه میفتین فک میکنین یه تریپل اس کامنت گذاشته‌خخخ بگذریم...باش از دفعات بعد حذف میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر